محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3161

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : آنگاه ضحاك بگفت تا وليد بن عتبه و يزيد بن ابى نمس و سفيان بن ابرد را كه گفتهء حسان را تصديق كرده بودند و ناسزاى ابن زبير گفته بودند بداشتند ، مردم در هم افتادند . مردم كلب به عمرو بن يزيد حكمى تاختند و بزدند و او را به آتش بسوختند و جامه اش بدريدند . گويد : خالد بن يزيد بن معاويه كه پسرى بود برخاست و دو پله از منبر بالا رفت ، ضحاك همچنان به منبر بود ، خالد به اختصار سخنانى گفت كه كس مانند آن نشنيده بود و مردم را آرام كرد . آنگاه ضحاك فرود آمد و با مردم نماز جمعه كرد و به خانه رفت . آنگاه مردم كلب بيامدند و سفيان بن ابرد را از زندان برون بردند ، مردم غسان نيز بيامدند و يزيد بن ابى نمس را ببردند وليد بن عتبه گفت : « اگر من نيز از طايفهء كلب و غسان بودم بيرونم برده بودند . » گويد : پسران يزيد بن معاويه ، خالد و عبد الله ، با خالگان كلبى خويش بيامدند و او را از زندان برون بردند و مردم شام اين روز را روز جيرون اول نام دادند . مردم دمشق همچنان ببودند . ضحاك به مسجد دمشق رفت و آنجا بنشست ، از يزيد بن معاويه سخن آورد و به دو گفت . جوانى از مردم كلب برخاست و با عصاى خويش او را بزد ، مردمى كه در حلقه ها نشسته بودند و شمشير آويخته بودند در مسجد ، مقابل هم ايستادند و بجنگيدند ، مردم قيس به ابن زبير و يارى ضحاك دعوت مىكردند و مردم كلب سوى بنى اميه و خالد بن يزيد دعوت مىكردند و تعصب يزيد داشتند . ضحاك به دار الاماره رفت و صبحگاهان براى نماز صبح برون نيامد . سپاهيان بعضى دل با بنى اميه داشتند و بعضى دل با ابن زبير داشتند . ضحاك كس پيش بنى اميه فرستاده بود كه روز بعد پيش وى رفتند كه از آنها عذر خواست و از منتى كه بر او و وابستگانش داشتند سخن آورد و گفت منظورى ندارد كه براى آنها ناخوشايند باشد . آنگاه گفت : « شما به حسان مىنويسيد ، ما نيز مىنويسيم كه از اردن بيايد و در جابيه منزل گيرد . ما نيز با شما آنجا مىرويم و با يكى از شما بيعت مىكنيم . »